عابري باچشم ترازكنارم گذشت...صدايش كردم:فلاني چراگريه ميكني؟عاشقي؟؟؟

عابرباچشم سرخ وپرآب به من نگاه كردوآرام گفت:آه...آري عاشقم!!!

گفتم:تنهايت گذاشته ورفته؟!

گفت:نه!من تنهايش گذاشتم!!

باحيرت وكنجكاوي گفتم:چرااااااا؟

آه بلندوجانسوزي كشيدوگفت:چون بهترين ونزديك ترين دوستم نيزعاشق اوبود.

باناراحتي گفتم:بخاطره دوستت عشقت را رهاكردي؟؟؟

باصدايي گرفته وملتهب گفت:آري...لياقت عشقش راداشت.

آرام گفتم:خوب مگرتونداشتي؟

بابغض گفت:اگرداشتم كه اينگونه تنهايش نمي گذاشتم.

دستش راآرام گرفتم وگفتم حال دوستت كجاست؟

دستش را كشيد واشك بر روي گونه هايش غلطيدباهمان حالت ملتهب گفت:توي آسمون

پيش خدا!!!...وبعدبه آسمان خيره شد!!!

شتابزده گفتم:هي...پس عشقت كجاست؟ازاوخبرداري؟

برروي زمين نشست وفرياد زد:ازدوري من جان باخت ودوستم نيز بخاطره اوخودش را

كشت!

هق هق گريه امانش رابريد وبه سختي اززمين بلندشد وعزم رفتن كرد.سمت اورفتم ودست بر

شانه اش گذاشتم وبانگراني گفتم:بااين حال خراب كجامي روي؟

باصدايي ترحم برانگيزگفت:پيش عشقم!تاازاومعذرت خواهي كنم!تابه اوبگويم هنوزباتمام وجودعاشقش هستم!بايدحقيقت رابه اوبگويم!

بااضطراب گفتم:هي ميخواهي خودكشي كني؟!

باتمسخرگفت: من سالهاست كه مرده ام وحال جسمي متحرك بيش نيستم...وميخواهم اين جسم نحيف را

نزدعشقم خاك كنم تاديگرهميشه كنارش باشم!!!

ديگراشك به من هم مجال نداد...به اوگفتم:چه روح بزرگي داري كه بخاطر دوستت عشقت را بخشيدي

وكناركشيدي!

باصدايي بغض آلودوپرحسرت گفت:يعني ارزشش راداشت؟!!

وديگربي هيچ كلامي رفت!

فرداي آن روز بادسته گلي زيبا نزد دوستم رفتم وگونه اش رابوسيدم وگفتم:عشقت مال خودت!